سال نو مبارک
حیات دوباره سبز ینه ها
نوای روحبخش ژرندگان
را که بشارت دارند بر تولود درگرباره طبیعت شما
و خانواده محترمتان تبریک عرض می نمایم
حیات دوباره سبز ینه ها
نوای روحبخش ژرندگان
را که بشارت دارند بر تولود درگرباره طبیعت شما
و خانواده محترمتان تبریک عرض می نمایم
شاید بهتر باشه که نیامده از اینجا بری؛ خانه ء دل من شاید کوچکتر از این همه مهربونیهای نیشدار تو باشه .... نمی گم کاش هیچگاه نمی آمدی ؛ آرامش اندیشه ء حضورت بسیار دلنشین بود ....امروز تصویری که دیدم خیانت نبود شاید آغاز دوستی ای ساده بود ؛ نامی که این روزها برای فرار از همه ء مسئولیتها روی همه روابط می گذاریم.... دلتنگ اون تصویریم که ازت داشتم ؛ دلتنگ اون چشمی که شاید نخواستم واقعیتهارو توش ببینم اما شاید همون مهربونی , احساس خیالی و نور بیشتر از حقیقتهای امروز ارزش داشت.... سپاس برای سفری که هیچگاه به مقصد دلم آغاز ننمودی اما مسافر همه ء لحظات من بودی لحظاتی که لبریز تو بود
سلام .روزگار مثل باد وبرق می گذره تنها چیزی که ما از دست می دیم عمر ودقایقی است که ما به گذشته تقدیم می کنیم و هر روز هم قدمی به مرگ نزدیک تر.من ؟آدم ناامیدی نیستم تنها آن چیزی را می بینم که هست وبه این باور دارم که از این دقایق عمر به خوبی استفاده کنیم واز اینکه اون دقایق را از دست داده ایی پشیمان نشی.این ها را اول به خودم وبعد به همه که دوسشان دارم می گم .چون عمری که گذشت به خاطر ما بازگشتی نداره.واین را هم بدان که همیشه خوش باش در عینی که می دانی آخرش چه می شه. پس به امید شادی
ولنتاین مبارک
دل من یه روز به دریا زد ورفت
آستین همت وبالا زد و رفت
یه روزی بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد ورفت
زنده ها خیلی براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جازد و رفت
دفتر گذشته ها را پاره كرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبار ها زد ورفت
دنبال كلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلها زد و رفت
واسه کسی که رفته گریه نکن
رفتنش رفتنش سرنوشت رفتنش سرگزشت بود
اون دیگه رفته...........
اگردرخواب میدیدم غم روز جدایی را
به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را
درکویرسبزعشق این سخن ازمن بگر
مرگ تومرگ من است پس تمنامی کنم هرگز نمیر
خیلی زیبا بود. زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.
سرشار از صداقت و یکرنگی.
احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.
احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند.
روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.
اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند.
در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.
آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد. روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.
به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.
آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند.
دوستت دارم ای فرشته زمینی
اگر عاشق نیستی،پس که هستی؟! لااقل عاشق خودت باش
|
روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود. |
|
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن. |