تبليغاتX
درانتظار رسیدن

درانتظار رسیدن

سال نو مبارک

حیات دوباره سبز ینه ها

نوای روحبخش ژرندگان

را که بشارت دارند بر تولود درگرباره طبیعت شما

و خانواده محترمتان تبریک عرض می نمایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:41  توسط mani  | 

شاید بهتر باشه

شاید بهتر باشه که نیامده از اینجا بری؛ خانه ء دل من شاید کوچکتر از این همه مهربونیهای نیشدار تو باشه .... نمی گم کاش هیچگاه نمی آمدی ؛ آرامش اندیشه ء حضورت بسیار دلنشین بود ....امروز تصویری که دیدم خیانت نبود شاید آغاز دوستی ای ساده بود ؛ نامی که این روزها برای فرار از همه ء مسئولیتها روی همه روابط می گذاریم.... دلتنگ اون تصویریم که ازت داشتم ؛ دلتنگ اون چشمی که شاید نخواستم واقعیتهارو توش ببینم اما شاید همون مهربونی , احساس خیالی و نور بیشتر از حقیقتهای امروز ارزش داشت.... سپاس برای سفری که هیچگاه به مقصد دلم آغاز ننمودی اما مسافر همه ء لحظات من بودی لحظاتی که لبریز تو بود

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:49  توسط mani  | 

روزگارمیگزرد

سلام .روزگار مثل باد وبرق می گذره تنها چیزی که ما از دست می دیم عمر ودقایقی است که ما به گذشته تقدیم می کنیم و هر روز هم قدمی به مرگ نزدیک تر.من ؟آدم ناامیدی نیستم تنها آن چیزی را می بینم که هست وبه این باور دارم که از این دقایق عمر به خوبی استفاده کنیم واز اینکه اون دقایق را از دست داده ایی پشیمان نشی.این ها را اول به خودم وبعد به همه که دوسشان دارم می گم .چون عمری که گذشت به خاطر ما بازگشتی نداره.واین را هم بدان که همیشه خوش باش در عینی که می دانی آخرش چه می شه. پس به امید شادی

ولنتاین مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:18  توسط mani  | 

              300 
 
 
              تا در این دهر دیده کردم باز
             گل غم ، در دلم شکفت به ناز
                برلبم تا که خنده پیدا شد
             گل او هم به خنده ای وا شد
              هرچه بر من زمانه می افزود
                گل غم را از آن نصیبی بود
           همچو جان در میان سینه نشست
               رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل زغصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد ، چه بینم ، آه
گل غم مست جلوهء خویش است
هر نفس تازه رو تر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
اوگلی را به سینهء من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط mani  | 

دل

دل من یه روز به دریا زد ورفت

آستین همت وبالا زد و رفت

یه روزی بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد ورفت

 

 زنده ها خیلی براش كهنه بودند

خودشو تو مرده ها جازد و رفت

دفتر گذشته ها را پاره كرد

نامه فردا ها رو تا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبار ها زد ورفت

دنبال كلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلها زد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:25  توسط mani  | 

                     گفتم گرفتنت یه روز قاب دلم رو می شكنــه
                    گفتی كه این بخت تو بود تقدیر تو شكستنه
               گفتم بمــون یه روز میاد غصه هامون تموم میشــه
                گفتی اگه با هم باشیم لحظه هامون حروم میشه
                           وقتی رفتی همه دنیـا رو ســــرم
                            انگاری خراب شد و دلم شكست
                            ساز من زانوی غم بغـل گــــرفت
                         رفت و كز كرد، گوشه ی اتاق نشست
                    وقتی رفتی هیچ كسی، همدرد و همرازم نشد
                  هیچ كسی حتی یه دفه، هم غصه ی سازم نشد
                        ولی اینو بدون هنوز، عاشقتم تا پای جون
                        دل بهاریم عاشقه، چه تو بهار چه تو خزون
                         هر وقت كه بارون میزنه، تورو كنارم میبینم
                                        حس می کنم پیش منی،
                                           هنوزم عاشق ترینم
،
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:23  توسط mani  | 

غریبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:3  توسط mani  | 

رفته

 

 

                                   واسه کسی که رفته گریه نکن

                          رفتنش  رفتنش سرنوشت رفتنش سرگزشت بود

                                            اون دیگه رفته...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط mani  | 

جدایی

  

 

اگردرخواب میدیدم غم روز جدایی را

      به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:48  توسط mani  | 

نمیر

 

درکویرسبزعشق این سخن ازمن بگر

        مرگ تومرگ من است پس تمنامی کنم هرگز نمیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:44  توسط mani  | 

انتظار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:40  توسط mani  | 

خداوندا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:32  توسط mani  | 

شایدیه روزمنم

                                  
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:15  توسط mani  | 

بی تو

       
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:6  توسط mani  | 

بشکنی

       
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:3  توسط mani  | 

بشکست

            Click to view full size image
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:0  توسط mani  | 

فریاد

                  
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:58  توسط mani  | 

من یک عاشقم

 

 

خیلی زیبا بود. زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.

سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند.

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود. همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد. روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم با چشم هایش به من سلام می کند.

دوستت دارم ای فرشته زمینی

 

اگر عاشق نیستی،پس که هستی؟! لااقل عاشق خودت باش

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:18  توسط mani  | 

مردگان

روزی بهلول در قبرستان کنار قبری نشسته بود.
شخصی از او پرسید: اینجا چه میکنی؟
گفت: درمیان جمعی نشسته ام که همسایگان خود را اذیت نمیکنند و از این و آن نیز غیبت و بدگوئی نمی کنند..       

    
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:49  توسط mani  | 

بهترين شمشيرزن

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:47  توسط mani  |